على اكبر دهخدا

757

امثال و حكم ( فارسى )

خود مىزند و خود فرياد مىكند . نظير : ضربنى و بكى سبقنى و اشتكى . رجوع به : تو شكستى جام . . . ، شود . خود ناگرفته پند مده پند ديگران * پيكان بتير جا كند آنگاه بر نشان . خود نشنيدى مگر كه مايهء عشرت * طلعت زيبا بود نه خلعت ديبا . قاآنى . خود نگاه مىتوان داشت يا بنه را . ( اما بنه گرانست كه ايشانرا ممكن نگردد آن را از خويشتن جدا كردن و بى او زندگانى نتوانند كرد و بدان درمانند كه . . . ) ابو الفضل بيهقى . خودنمائى لازم نودولتان افتاده است * خون چو گردد مشك ناچار است غمازى كند . صائب . خور از پرده با تيغ آيد برون * كه نظم جهان است تيغ اندرون ( . . . از آن كوهرا هست چندين شكوه * كه با تيغ از خاك بررست كوه . ) حضرت اديب . رجوع به : عروسى ملك كسى . . . ، شود . خور اندك فزون كند حلمت * خور بسيار كم كند علمت . سنائى . رجوع به : از گلوبنده خواجگى . . . ، شود . خور اول بكهساران برآيد * ( ز عشقت سرفرازان كاميابند كه . . . ) باباطاهر . خورد گاو نادان ز پهلوى خويش * ( نباشى بس ايمن ببازوى خويش . . . ) فردوسى . خوردن باده گر شود ناچار * كوش تا نگذرد حريف از چار ساقئى نغز و مطربى خوشگوى * خادمى چست و صاحبى خوشخوى تا زر و سيم و نقل دارى و مى * منه از جاى خويش بيرون پى ور خورى مى بخانهء دگران * بحريفان مباش سرد و گران چشم در شاهد حريف مكن * هزل با مردم شريف مكن بقبول كسان ز جاى مشو * عندليب سخن‌سراى مشو نقل كم‌خور كه مى خمار كند * نقل كم كن كه سر فكار كند وقت خوردن دو كاسه كمتر نوش * تا نبايد بدست رفتن و دوش مى چنانخور كه او مباح بود * نه از او خانه مستراح بود . اوحدى . رجوع به : اگر شراب ندانى خورد . . . ، شود . خوردن براى زيستن و ذكر كردن است * تو معتقد كه زيستن از بهر خوردن است . سعدى . رجوع به : از گلوبنده خواجگى . . . ، شود . خوردن خوبى دارد پس دادن بدى . غذائى لذيذ و ناگوار است . خوردنك و خفتنك . مزاح گونه‌ايست كه در مورد آنكه پس از خوردن بىفاصله